X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
شبکه جهانی مستفیض نما

بیشتر نوشته های این بلاگ نوشته های شخصی نویسندگان است و لذا خواهشمند است در صورت کپی و استفاده از این مطالب منبع و نام نویسنده را ذکر کنید.
-----------------------------------------------------------------------------------------

غروب شادی هایمان - فصل نهم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نفیسه: نه. یعنی مریم با تو می حرفید.

حواسم رفت سمت مریم. نه الان وقتش نیست.تو یه حرکت خودمو رسوندم بهش و دستشو گرفتم و دم گوشش زمزمه کردم. 

 

من: آروم مریمی آروم.

مریم نفسی کشید و دستمو فشرد.

مریم: آقا بحثو عوض نکن؛ زدی ماشینمونو داغون کردی حالا بی خودی آشنایی می دی؟

سامیار تک خنده ای کرد. انگشت شستشو گذاشت رو سینه اش.

سایمار: من؟ من؟ من غلط بکنم. ببخشید ولی شما اول به ماشین بابام گیر دادین. حالا از اون قضیه ی ماشین و گریه بگذرم، می رسه به اینکه اول سامیار بودم، حالا شدم آقــــا؟؟؟

دوباره نیششو وا کرد. نزدیک مرمی شد و لپشو کشید. مریم نیم اخمی کرد و خودشو عقب کشید. سامیار خندید دوباره و زد روی شونه ی مریم.

سامیار: آی آی آی. فدای خانوم خودم بشم که هنوزم فرقی نکرده.

رامین: اِ مریم؟ یعنب تو زن اینی؟ یعنی دیگه نمی خواد کل هیکلمونو بفروشیم؟

سامیار توجهش جلب شد به رامین.

سامیار: به به. چه آقای خوش تیپی. نه قربان این ماشین متعلق به شماست. فقط ببخشید که مریم جونی زد داغونش کرد وگرنه تا همین چند دقیقه پیش یه جیگر دختر کشی بود که نگو.

رامین که انگاری از آقا و قربان خوشش اومده بود، عشوه ای اومد.

رامین: من که نیازی به ماشین دختر کش ندارم. تو مدرسه ی نیم رِسِمون، دخترا منو می خوان.

نفیسه اویی کرد.

سامیار: این که معلومه.خوش به حالت ولی من که از بس زشتم به زور این ماشینم نمی تونم دل یه دختر رو به دست بیارم.ببین نمونه اش همین مریم خانم شما. خب حالا افتخار آشنایی می دین آقا خوش تیپ؟ بلکه بخاطر دوستی با شما بعضی دخترا ( با چشم به مریم اشاره کرد ) بهمون افتخار بدن. من سامیار هستم. سامیار سعادت. فرزند دوم خانواده ی سعادت با یه برادر بزرگ تر به نام سام. الان 26 سالمه و با برادرم مغز و اعصاب خوندیم. فعلا بی کاریم و تو یه چند تا پاساژ یه چند تا مغازه داریم و توی یکی شون من کار می کنم. حالا می تونم اسم شما رو بدونم؟

مریم زمزمه کرد: معلوم نیست می خواد آشنا شه یا کتاب براش بنویسه؟

سامیار نگاهی به مریم انداخت و دستشو جلوی رامین گرفت. رامین هم دست سامیار رو فشرد.

رامین: منم رامین هستم.

سامیار: خب پس به شادباش این دوستی ناهار مهمون من.

رامین دستاشو بهم کوبید.

سامیار : خب رامین که موافقه. بقیه چطور؟

من و نفیسه هم نیشمون وا بود. مریم هم اصولا باید خوشحال باشه  ولی بروز نمی ده. عجیبم نیست.

مریم: با این ماشینا؟ داغون شدنا.

سامیار: مال شما آره ولی مال من بدک نیست. با ماشین من می ریم. الان زنگ می زنم بیان با جرثقیل ماشینمونو ببرن.

مریم لازم نکرده ای گفت که رامین دستشو گرفت و پرسید: چرا؟؟؟

سامیار: راست می گه. چرا لازم نکرده؟ اینجا اگه ماشینتون اینجوری باشه نمی تونید خودتونو به خونه اتون برسونید.

اینبار من گفتم: چرا؟

سامیار: خب معلومه از بی مصخره اتون می کنن ولی در هر صورت من نمی خوام چیزی رو بهتون تحمیل کنم. پس من و رامین با هم می ریم ناهار بخوریم، شما هم برید.

و بعد رو به رامین ادامه داد: بریم؟

که من مخالفت کردم: نخیر مگه خواهر زاده اته که راست راست دستشو می خوای بگیری بری؟

که یهو مریم پرید وسط حرفم: اشکال نداره ما هم می ریم باهاشون.

سامیار نیشش تا ته شل شد. خیلی شیک در عقبو برای ما باز و بسته کرد و در جلو رو هم برای رامین باز کرد و راه افتادیم رفتیم. توی خیابونا ب همچین ماشینی جولون دادن خیلی حال میده. من که کیفور می شدم بسکه دخترا چشاشونداشت درمیومد. آخه پلیس درباره ی تنها نشستن رامین بهمون گیر داد از همین جهت هم به مریم گتیم بره جلو که نرفت و منو مجبور کردن برم.

همینجوری خوشحال اطرافو دید می زدم که خیابونا به چشمم آشنا اومد.

نفیسه: مریم اینجا آشنا نیست به نظرت؟؟؟

مریم سری تکون داد که ماشین متوقف شد. نگاهی به اطرافمون انداختم که متوجه رستوران کنارمون شدم. یعنی اگه متوجهش نمی شدم عجیب بود بس که گنده و شیک بود. همینطور داشتم بر و بر نگاه می کردم که یهو مریم پرید وسط نگاه کردنام.

مریم: اِ اِ اِ بچه ها این اون رستوران اون روز که اومده بودیم واسه خرید نیست؟

اِ پس بگو چرا اینقدر آشنائه. من و رامین و نفیس آره ای گفتیم و از ماشین خفن این پسرک جدا شدیم. سامیار خیلی شیک دزدگیر ماشینشو زد.

سامیار: خوبه پس. قبلا هم اومدین اینجا. به سامم سر زدین. فقط نمی فهمم چطور من ندیدمتون؟

مریم: چه ربطی داره ای گفت که صدایی چشمای ما ها رو اندازه نعلبکی کرد.

- : معلومه چون این رستورانه من و سامیاره و عادیه که اگه اینجا اومده باشین توقع داشته باشیم ببینیمتون. البته اگه اومده باشین.

برگشتیم سمت صدا و با سام رو به رو شدیم.

نفیسه گفت: منظورتونو از جمله ی آخرتون نمی فهمیم؟

سام می فهمینی زیر لب گفت که حسابی حرصی شدم.پسره ی کره خر فکر می کنه ما دروغ می گیم پولشو نداریم بیایم یه همچین جاهایی.

من: اوه آقای محترم ...

که مریم بازومو فشار داد. آروم گفت: هیس محلش نذار برن بمیرن هم این هم داداشش.

نفس عمیق خشنی کشیدم.

سامیار: سام؟ اینا چیه میگی؟

سام: به نظر من که این بار اولشونم بخاطر وجود توئه که اینجان. حتما حسابی هم کیف کردن تو ماشین تو. به یکی از آرزوهای دست نیافتنی شون رسیدن.

اینبار دیگه خیلی حرصی شدم اومدم جوابشو بدم که سامیار لب وا کرد.

سامیار: چی میگی تو؟ واقعا عین بچه های پنج ساله شدی. من با ماشینشون تصادف کردم و مجبور شدن ماشینشونو بخاطر من بفرستن تعمیرگاه. منم دیدم نمی شه که توی شهر غریب تنهاشون بزارم. گفتم بان با من بریم. گفتم ناهارو با هم بخوریم و بعد برسونمشون. قبول نی کردن که. از بس من و رامین خواهش کردیم باهامون راه اومدن.

سام که انگاری تازه رامین رو دیده بود پوزخندی زد.

سام: بهتون نمیومد اینقد زود به فکر جوجه کشی بیفتین.

و مثل گاو سرشو انداخت پایین و سوار SLK اش شد و با سرعت زیاد ازمون دور شد.

نفیسه: این برادرت چرا اینجوری شده؟؟؟

سامیار نمی دونمی گفت و دعوتمون کرد بریم تو. با اینکه سام حرفاش واقعا زشت بودن ولی خب، گناه این سامیار چیه؟؟؟

سامیار و رامین جلو جلو می رفتن و من مریم و نفیس هم پشت سرشون با فاصله.

نفیس: اه اه چرا اینا اینقدر بی فرهنگن؟ نمی دونن خانوما مقدم ترن؟؟؟ شیطونه می گه بزنم ***** رو پاره کنم!

من و مریم هــــی گفتیم و مریم دستشو روی دهن نفیسه گذاشت.

من: آخه بی ادب اینا چیه می گی تو؟ خجالت بکش اشــــول. حالا از دست داداشش کفری هستیم، قبول گناه این بربخت ننه مرده چیه؟ تر و خشک رو که به پای هم نمی سوزونن؛ مگه نه مریم؟

مریم نیشش شل شد و بله ی کشداری گفت و هر دومون با نیش باز به در رستوران نزدیک می شدیم و نفیسه با چشمای ورقلمبیده یه لحظه به من و یه لحظه به مریم می نگریست. به در رستوران که رسیدیم. سامیار و رامین متوقف شدن. ( اوه اوه اوه متوقفم تو حلق نفیسه. الان میاد می زنه **** پاه می کنه !!!! فعلا من برم) سامیار با نیش باز به سمت ما برگشت.

سامیار: ببخشید که ما جلوتر می رفتیم؛ بفرمایین داخل.

و خیلی شیک با رامین وارد شدن و هر دو جلوی در رستوران تا کمر برامون خم شدن.

مریم ای ول کلاس رو در گوشم گفت و با هم ریز ریز خندیدیم ولی وقتی وارد رستوران خواستیم بشیم نیشا رو تا ته بستیم و با جذبه وارد شدیم. ها البته نه اینکه ما هم خیلی جذبـــه داریم؟

یعنی وارد که شدیم همه برگشته بودن ما رو چپکی نیگا می کردن. ما هم خیلی مغرورانه برگشتیم سمت ساکمیار و رامین که صاف واستاده بودن.

مریم: کجا بریم بشینیم؟

سامیار دوباره دستشو گذاشت روی سینه اش و خم شد و اون یکی دستشم به سمت راه پله های رستوران دراز کرد.

سامیار: میریم قسمت مهمانان ویژه. مریم آهانی گفت و یهو یه گارسون جلومون ظاهر گشت و رو به همه امون کرد.

گارسون: سلام خیلی خوش اومدین.

سامیار : میریم قسمت ویژه.

گارسون یهو شد عین آفتاب پرست و رنگ عوض می کرد.

سامیار ابرویی بالا انداخت.

سامیار: چیزی شده؟

گارسون: بهتره برید آقای شریف براتون توضیح بدن.

سامیار: باشه پس من میرم خانوما رو راهنمایی کن.

گارسون سری تکون داد و جلو راه افتاد. به طبقه ی بالا که رسیدیم سامیار کنار یه میز ایستاده بود و رو به روش یه خانم پیر به همراه یه دختر.

دختره قیافه ی عادی ای داشت. خیلی عادی. موهای مشکیشو ساده ریخته بود تو صورتش و یه شال قرمز روش. شلوارشم قرمز بود و مانتوش مشکی. نزدیکتر که رفتیم دیدم اصلا آرایشی روی صورتش دیده نمیشه!!!

و کمی نزدیک تر چشمای مشکیش منو متعجب کرد!!! مریم هم فهمیده بود. شناخته بودش. پوزخندی رو لبم جا گرفت.به گارسون گفتیم بره. مریم جلوتر از ما رفت و خیلی شیک کنار سامیار قرار گرفت و دستشو دور بازوش حلقه کرد . ما هم کنارشون ایستادیم.

مریم: سامیار جان؟ عزیزم معرفی نمی کنی؟

سامیار با چشمایی گنده برگشت سمت مریم. مریمم که تازه بدجنس شده بود، صورتشو خیلی به صورت سامیار نزدیک کرده بود و این حرکتش باعث شد لبای سامیار روی لبای مریم قرار بگیره. نیشم قشنگ وا شده بود. مریم آروم گونه ی سامیار رو بوسید و صورتشو دور کرد.

مریم: عزیزم الان اینجا زشته این کار. نمی خوای مهموناتو معرفی کنی؟

و حالا نوبت من بود.

من:اِ چه جالب. سامیار نیازی به معرفی نیست مثل اینکه ما هم دیگه رو می شناسیم. سلام فاطمه خانوم.

نفیسه دوهزاریش افتاد. فاطمه که تا حالا منو ندیده بود و فقط حواسش پی مریم و سامیار بود، برگشت سمتم و همراه مادرش با تعجب به من نگاه کردن. لبخندی زدم. از روی حرص و نفرت.

مریم: سلام خاله خانوم و خانوم فلطمه خانـــــوم. چشممون به جمالتون روشن. ببخشید نشناختیم. آخه می دونید ما خاطرات بیهوده امونو می ریزیم بیرون.

من ادامه دادم: ولی خب می بینم شما روشتون با انسان های متمدن و بالغ فرق می کنه. هرچند این روشم زیادی پوسیده نیست. دورو بودن. ادعای با خدایی کنار خواهرتون ، مادر نامزد سابق من، و حالا با این تیپ. واقعا فکر نمی کردم بتونم ملاقاتتون کنم.

مریم: اونم اینجا و با این تیپ.

زهر خندی با مریم روی لب هامون نشوندیم.

بین فاطمه و مادرش ایستادم و قسمتی از موهای فاطمه رو دور انگشتم پیچوندم.

من: وقتی می خواستین منو جلوی مادر مسعود خراب کنید که یه تار موتونم دیده نمی شد.

مریم: وقتی زندگیشو بهم می زدین، دوست از جنس مخالف داشتن عیب بود. معصیت بود. ازدواج با کسی که مال کس دیگه ای بوده، بـــوده اونم یه زمانی، زشت بود. حالا اومدین و دارین تومر برای نامزد من پهن می کنین؟

من: معلومه مریم جون. اینا کارشون همینه. یادم میاد همین فاطمه خانــوم چقدر زیر پای میلاد من نشست. چقدر زیر پای مسعود من نشست و بد گفت. همیشه دنبال پول بودن. دنبال سهم بیشتر. مهم هم نبود براشون که اینی که می خوان سهم کسیه یا نه؟

مادر فاطمه غرید: از چی حرف می زنید؟ میلاد قبل اینکه توم سوارش بشی مال دختر من بود. اونو ول کردی و اومدی سراغ مسعود. حالا هم که فهمیده چی هستی ولت کرده چرا دیگه سر ما غر می زنی عفریته؟ الانم با این دوست کثیف تر از خودت اینجایی که نذاری دخترم با نامزدش یه آب خوش از گلوشون پایین بره؟

نفیسه اینبار وارد بحث شد.

نفیسه: فکر نمی کردم همچین آدمایی باشین که حرف خدا رو یزر پاتون له کنین و عین خیالتونم نباشه. این کار شما خیانته. با دو نفر بودن خیانته. خیانت.

فاطمه: کی گفته من با دو نفرم؟ من با هیچکسی هیچ قرار و مداری نداشتم تا اینجا که به اصرار های مادر سامیار و  مادرم اینجا اومدم تا سامیار رو ببینم و بپسندم و حالا تصمیم دارم باهاش ازدواج کنم چون واقعا ایده آله.

نفیسه لبخندی تلخ زد و سری از روی تاسف تکون داد و یک قدم از جای قبلیش فاصله گرفت و یکی پشت سرش ظاهر شد.

یکی پشت سرش ظاهر شد و نفس ها توی سینه حبس.

فاطمه: مسعود؟

من: بفرما اینم مسعود شما. اصلا هردوشون صدقه سری خودتون. ما جنس دست خورده نمی خواییم.

نگاهی تحقیر آمیز به سر و کول مسعود انداختم و سری تکون دادم. مریم بهم نزدیک شد و دست رامین رو گرفت. یک قدم برداشتیم و این مصادف شد با صدایی وهم آور. برگشتیم که دیدیم سامیار روی زمین پخش شده و دستش روی قلبش فشار داده میشه.

فاطمه بی خیال به سمت سامیار خوایت بره که مریم زودتر کنارش رفت و دست فاطمه رو پس زد.

من: فاطمه خانوم مسعود جونت اینجاست و دل تو دلش نیست نمی خوای براش دروغ ببافی برای توجیه این حرفات؟

مریم قرص سامیار رو توی دهنش گذاشت و در حالی که سامیار رو ماساژ فلبی می داد گفت.

مریم: چه حرفا می زنی؟ تا وقتی سامیار پولدار تر از مسعود هست، چرا مسعود؟ ولی کور خونده، عمرا بزارم.

فاطمه نمی دونست چی کار کنه. مادر فاطمه به سمت مسعود رفت.

مادرفاطمه: خاله جان یه حرف هام گوش بده. اونا برامون نقشه کشیده بودن، چشم ندارن ... .

مسعود دستشو بالا آورد. از خالهاش گذشت و بهم نزدیک شد. بی تفاوت و سرد نگاش کردم. رو به روم ایستاد و چشماشو خیس کرد. خواست دستمو بگیره که عقب کشیدمش و تحقیر آمیز نگاش کردم.

مسعود: فرشته این کاری با من نکن. من ... .

دستمو که قرمز شده بود با دست دیگه ام ماساژ دادم.

من: درد این تو دهنی باشه به جای یک گوشه از اون دردی که تو، با اون دلایل مسخره ات برای بهم زدن نامزدی توی قلبم به وجود آوردی. البته، دلایلی که تنها دلیلشون هوس بود.

مامورای اورژانس ریختن دور ما و بعد ازمعاینه سامیار رو روی یه بلانکارد گذاشتن.

از کلاس با بچه ها زدیم بیرون. البته چون با موسوی، همون شوهر سمی کلاس داشتیم، سمی از کلاس بیرون نیومد. دم در کلاس هم سامیار منتظر مریم بود. سامیار نیشش باز شد و دست مریمو گرفت میون دستاش.

سامیار: چطورین گوگولیا؟

خنیدیدیم و با نفیسه جلوتر از اونا راه افتادیم. اواخر اسفند بود و هوا رو به گرمی.یه مانتوی سبز براق با کفشای سبز و شلوار مشکی پوشیده بودم.کیفمم که همیشه مشکیه. روبه روی در دانشگاه، فرشاد و مسعود کنار ماشین مسعود در حال حرفیدن بودن.

من: این مردا و پسرا تا یه ماشین می دارن و یه کمی مدل داشته باشه ماشینشون میرن کنارش وای میستن و می حرفن. واقعا که ماشین ندیده ها.

نفیسه خندید. بهشون نزدیک شدیم. مسعود یه سویی شرت سبز و کالج سبز با شلوار مشکی و یه تی شرت مشکی زیر سویی شرتش داشت. بچه ها هم همگی ست بودن. مریم و سامیار بنفش، فرشاد و نفیسه هم نقره ای.

با خوشحالی سلام کردیم. ولی می دونستم تو دل  من و نفیس و فرشاد آشوبه؛ امروز قراره برن از پسر دو ماهه ی پریا آزمایش بگیرن.

دستی اومد روی شونه ام.

مریم: صدبار تنهایی نه.بیا بشین. سامیار رو بردن. نفیسه هم کنار رامین نشسته.

رفتم و نشستم.

من: آزمایش ژنتیک.

مریم: تقلب کردی تنهایی رفتی. جای تلفن بودیم.

مریم جهت احتیاط گوشیشو سایلنت کرد.

مریم: بهم کالیدن ولی گفتن همراه آقای معین؟ گفتم بله. گفت یکی از بستگانتون در حال زایمان در فلان بیمارستانه. حول و ولا برم داشت باعجله آماده شدم. یادتونه؟ فرشته و نفیسه و سامیار و مسعود و فرشاد، همگی گروهی ریختیم تو بیمارستانه ولی چون توم ترافیک مونده بودیم گفتن بیمارتون زایمان کرده. رفتیم تو و چقدر تحقیرمون کرد.

نفیسه: آره یادم میاد. بعدش بخاطر... .

 رامین: من گشنمه.

اوپس بچه حق داره. منم گشنمه.نگاهی به بقیه کردم. همگی گشنه ی کربلا بودیم. دستی واسه گارسون تکون دادم و بعد از سفارش چهار غذا ، نوشیدنی و دسر متفاوت گارسونو فرستادیم رفت. بعد از پر کردن دل عزیزجمع کردیم بریم. یه دویست تومن گذاشتم روی میز با سی تومن انعام برای گارسونه.

تا ما بلند شدیم گارسونه پرید روی میز رو تمیز کنه که با دیدن پول گفت.

گارسون: خانوم شما مهمان ویژه ی ایشون هستید قبول نمی کنن.

نفیسه: بودیم. ولی وقتی که خودشونم می بودن.

که یهو یکی پشتمون ظاهر شد.

حالا مهمون من باشید.

و کیارش ظاهر شد. قیافه اش مردونه شده بود خیلی. یه لبخند خوجلم کنج لبش بود.

مریم: مگه ما گشنه های کف خیابونیم که جاهاتونو برای میزبانی عوض می کنید تا هر جور شده ما رو سیر کنید؟ گشنه توی خیابونا زیاده برید به اونا غذا بدید.

کیارش: بابا مریم خانم چقدر سخت می گیرید. بی خی بابا. من که چیزی نگفتم.

سری تکون دادیم و رامونو کشیدیم. هرچند دور از ادب بود. از رستوران خارج شدیم که به یه مکافات بزرگ مبتلا شدیم.

نفیسه: وایــــی ماشین نداریم.

رامین:خاک تو سرمون شد حالا باید تواین شهر غریب عین این ننه مرده ها پا برهنه بگردیم؟؟؟

همگی زدیم زیر خنده.

که یهو صدای کیارش اومد.

کیارش: این اطراف خبری از آژانس و تاکسی نیست. اما غصه نخور عمو جون می تونید دعوت من رو برای رسوندنتون بپذیرید؟

نفیسه: میشه شما و دوستاتون اینقدر برای ما دردسر درست نکنید؟

گوشیمو از توی کیفم بیرون آوردم و به مهدیه  دختر داییم زنگ زدم بیاد دنبالمون.

رامین خوابیده بود. مریم جلو نشسته بود و نفیسه کنارم و سر رامین روی پاهام بود. چشمامو روی هم گذاشتم تا از راه پر از گیر و  دار و کشمکش ماشین ها فرار کنم.

اون روز بعد از اینکه سوار ماشین مسعود شدم؛ سعی داشت به هر نحوی آرومم کنه ولی خب ... . کی می تونست لحظه هاشو با آرامش سپری کنه در حالی که می دونه امکانش هست در پس این لحظه ها ممکنه آبروت بریزه؟

اونم وقتی که از قدیم گفتن، آب رفته به جوب برنمی گرده و چه بسا که اون آب، آبروت باشه.

 سر چهار راه پشت چراغ قرمز بودیم. سمت راستمون فرشاد بود و چپ مریم و سامیار.

نگاه بی قرارمو به چشمای فرشاد دوحتم. هرچند امانشون بریده شده بود ولی سعی کرد بهم اطمینان بده. چشماشو روی هم گذاشت که مطمئنم کنه همه چیزخوب پیش میره. چراغ سبز شد و گازونیدیم به سمت آزمایشگاه.

مسعود: فرشته؟ چرا اینقدر خودتو آزار میدی؟ آروم باش دختر.

سرمی به دو طرف تکون دادم و نگاه کلافه امو به چشمای خاکستریش دوختم که جدیدا یه حالت خاصی داشت.

مسعود: دختر اینجوری نگام نکن که قلبمو میاری توی دهنم اونوقت دیدی یهو یه اتفاقاتی افتادا.

خندید. شیرین ولی با یه حس نا به جا. تک خنده ی ریزی کردم و اسمشو به زیون آوردم که یهو در حین رانندگی خم شد سمتم و گونه امو بوسید و ناگهان برخلاف مسیر مستقیمی که بچه ها می رفتن به سمت راست پیچید. چون حرکتش در سرعت بالا بود، یه صدای وحشتناک قیـــــــــــــــــــژ بکس و باد لاستیک های ماشین روی آسفالت.

یه لحظه نفسم تو شش هام سیو شد. بعد از اینکه سرعتمون پایین تر اومد و از اون پیچ رد شدیم، تازه متوجه مسعود شدم که هرهر می خندید.

من: هوی چرا می خندی؟

مسعود : آخه بهت نمیومد اینقدر ترسو باشی.

من: من کجام ترسو اِ؟

مسعود خندید و بی خیالی گفت.

منم که سر لج افتاده بودم هی سر این مسئله باهاش بحث می کردم. در انتها وقتی ماشین متوقف شد، خواستم بهش نزدیک بشم و گازش بگیرم که دستاشو برد بالا.

مسعود: بابا یه لحظه استپ. همینه که میگن اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم. خانم ما فقط خواستیم روحیه شما رو عوض کنیم. دیدی چه راحت تونستی بی خیال بشی؟ پس دیگه روزمونو خراب نکن جان من. باش؟

لبخندی شیطانی زدم. نیشمو باز کردم و ابروهامو بالا انداختم.

من:نـــــــــــوچ هر کاری یه تاوانی داره.

دیگه راهی برای فرار نداشت. تو چشماش ترس از کبودی رو می تونستم بخونم. خب حقم داشت باز باید ته ریش بزاره دیگه. همینجوری نیشم باز تر و بازتر میشد و فاصله ام باهاش کم تر.

-:پرادوی مشکی....... پرادوی مشکی حرکت کن.....

از ترس صدای ناهنجار ماشین پلیسه که بیشتر شبیه نون خشکی بود فاصلم با مسعود زیاد شده بود. اونم از فرصت استفاده کرد و ماشینو حرکت داد.

توی پارکینگ طبقاتی پارک کردیم و از ماشین پیاده شدیم. مسعود دستشو در امتداد دستم قرار داد و دستشو پیچید دور دستم و دستم با این حرکتش روی ساعدش که حالا خم بود قرار گرفت.

مسعود:حالا هی ملت میگن قانون بده. من قربون این پلیسای مهربون برم که دغدغه اشون فقط آسایش ماست.

زبونمو براش درآوردم.

من:در پس امروز فرداهاست. تلافی می کنم.

خندید. خندیدم. چقدر در کنارش شاد بودم.وارد پاساژ شدیم. با نیش باز کنار هم میرفتیم و می خندیدیم. چند تا دختر با تیپای خفن در چند قدیمیمون بودن.یکی موهاش قرمز بود.یعنی قرمز قرمز فکر نکنین شرابی.اون یکی زیتونی و سومی طلایی. لباساشونو دیگه نگو.

مسعود:تو رو خدا نیگاشون کن. با این قیافه های جادوگریشون، فکر میکنن آدم باید نازشون بکشه و بهشون جذب بشه. نمیدونن آدم می گرخه تنهایی بره سمتشون.

دوباره نیشم وا شد. درهمون لحظه به دخترا رسیدیم که مسعود لپمو بوسید.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون؟خب خوشال شدم دیگه.من به نسبت اون دخترای جینگیل مینگیل خب خیلی ساده بودم با مقنعه. شما بودین خوشال نمی شدین؟؟؟

داشتیم می رفتیم که یه مغازه ی کفش فروشی دیدم. منم عاشق کفش. خواستم برم تو که مسعود صدام زد.نگاش کردم با نیش باز.

من:بدو بیا تو.

و  برگشتم رفتم تو. که ای کاش وای میستادم مسعودم بیاد. تا وارد شدم. سه تا از این پسر تیتیشا که پشتشون به در بود برگشتن سمتم. آخه بالای درش از این آویزهایی که صدا میدن بود. حالا مثل چی نگام می کردن و خیطم بود برگردم بیرون.

وایـــــــــــــی خدا کنه مسعود زودتر بیاد. با صدای جیلینگ جیلینگ نیشم وا شد و از جلوی در رفتم کنار. برگشتم و نیشمو واسه مسعود وا کردم. پنجولشو چسبیدم و آوردمش جلوتر. کفشی که ازش خوشم اومده بود رو شنونش دادم.

یه کفش پاشنه دار سبز بود. البته پاشنه هاش نازک نبودن. جلوش چند تا بند داشت که میرفتن سمت پشت ساق پا.

من: مسعود،خوشگله؟

مسعود منظورمو فهمید و تندی نیش بسته اشو وا کرد.

مسعود: ببخشید ، یه دونه از این سایز سی و هشتشو میارین؟

پسره رفت پشت دیوار و برگشت. روی صندلی نشستم و کفشا و جورابامو درآوردم. البته یه کوچولو خجالت کشیدم چون جورابام روش قلبای سبز داشت! خب ولی خدا رو شکر ناخونای پالهامو لاک زده بودم آبرو ریزی قبلی محو شد.کفشا رو پوشیدم و دور زدم.

مسعود: چطوره جوجو؟ راحتی؟

من: هوم پاشنه هاش نرمن.

کفشو از پام بیرون کشیدم و دادامش به همون پسره. تا مسعود پولشو حساب کرد منم جورابا و کفشامو پوشیدم.

مسعود پاکت کفشو گرفت و دستمو میون دستش گرفت. تشکری کردیم و از مغازه خارج شدیم.

من: میسی مسعودی.

لبخندی زد.

مسعود: قابل شما رو نداره.

همینجوری پاساژو می گشتیم. الکی ها دنبال چیز خاصی نبودیم. روبه روی بعضی مغزه ها وایمیستادیم و اجناس تو ویترینو مسخره می کردیم. می رفتیم تو مغازه ها و بعد از یه عالمه اذیت کردن فروشنده دست خالی می زدیم بیرون و باز بهش می خندیدیم. باور کنید خیلی حال می داد. به یه مزون رسیدیم. بازم سرخوشانه واردش شدیم و با همدیگه روی هر کدوم از سفره های عقد یه مشکلی میذاشتیم و می خندیدیم. چون خیلی شلوغ بود حواس فروشنده ها به ما نبود. انتهای مغازه به مسخره بازی از حسنای یه لباس نامزدی می گفتیم و می خندیدیم که یهو یه جمله خنده هامونو متوقف کرد.

 می خواین پروش کنید زن داداش؟


نوشته شده توسط miss endless در یکشنبه 30 شهریور 1393 ساعت 10:07| نظرات (1)


Design And Template By www.3sotDownload.com